درونیات
مرگ:
امروز دکتر صدر بعد از دو سال مبارزه با سرطان درگذشت. یادداشتهایی از دور و بریهاش خوندیم و در خلالش به خودم نگاه کردم.
نمی دونمی از مرگ م یترسم یا نه اما قطعا از زمان فرارسیدنش برای خودم نگرانم. دلهره تموم شدن زندگی دارم بدون اینکه کاری برای جهان کرده باشم. درختی کاشته باشم که مطمئن باشم میوه اش به نفرهای بعدی می رسه.
اما از لحظه فرا رسیدن مرگ عزیزانم می ترسم. از تجربه کنده شدنه و رفتن. از لحظه پذیرش این جدایی.
من همیشه در درونم یک اضطراب جدایی دارم که طیفی از آدمهای دور و برم شامل می شه. برای همین بود که می گفتم شجریان باید تا ابد زنده بمونه. من مثل بختک سعیم می کنم به روح آدمها در طول در کنار هم بودنمون بچسبم. با رعایت مرزهای اخلاقی و حریمی. به قد جایی که دارم شعبده ای نیست که در نیارم....می دونم موثره. می دونم با اینهمه که برای دل آدمها جایی پیدا می کنم اونها حق دارند که یه جایی رها کننبرم و من بشینم تو عزای خودم و تو غصه هام غرق شم. انقدر خراش دم تا بذارم زمین...اما از این تکرار خسته نمی شم. اسمش دور باطل نیست...اسمش کمتر سرویس کردن دهن خودم نیست...اگه این ارو نکنم دهن روحم سرویس می شه....من هزار بار بیشتر ا زمهر ناچیزی که می تون به عزیزانم با توجه های کوچیک بدم از جهان می گیرم کیف می کنم. رزق روحم شده. با تعریف کردن از خوبی های دیگران قوی می شم. با هل دادنشون به سمت آروزها و رویاهاشون منم برای ایده هام یه جوری هل داده می شم. با تماشا کردن آدمهای قوی قوی می شم....اما امان از روزی که حس کنم صداقت این رفتار دیده نمی شه و بی ارزشه....خاکستر م یشم تا دوباره به دنیا بیام و چه لحظه های سختیه...لحظه هایی که دوست داری اون آدم می فهمید این حضورها ارزشمنده و آدمها کالا نیستن که مصرف شن و اون نفهمیده و تو هم می دونی که باید بگذاری و بگذری....من از دوست داشتن آدمها لذت می برم.
اگر چه در جهانی زندگی م یکنیم که خودخواهی امر بدیهی شده و به دیگری اندیشیدن امر حماقت بار.
