مولوی-

چه دیدم خواب شب کامروز مستم

چو مجنونان ز بند عقل جستم

به بیداری مگر من خواب بینم

که خوابم نیست تا این درد هستم

مگر من صورت عشق حقیقی

بدیدم خواب کو را می پرستم

بیا ای عشق کاندر تن چو جانی

به اقبالت ز حبس تن برستم

مرا گفتی بدر پرده دریدم

مرا گفتی قدح بشکن شکستم

مرا گفتی ببر از جمله یاران

بکندم از همه دل در تو بستم

مرا دل خسته کردی جرمم این بود

که از مژگان خیالت را بجستم

ببر جان مرا تا در پناهت

دو دستک می زنم کز جان بسستم

چه عالم‌هاست در هر تار مویت

بیفشان زلف کز عالم گسستم

که در هفتم زمین با تو بلندم

که در هفتم فلک بی‌روت پستم

 

جالبه که دو بیت از این غزل در ترکیب با یه غزل دیگه رو همایون شجریان خونده.


برچسب‌ها: مولوی
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 10:56|   توسط  شفق متولی  | 

کار شاعر-علیرضا روشن

 
کار شاعر شعر است
کار گندم کاردرون
کار نانوا نان
دریغ گندم قحطی است
دریغ نانوا گرسنگی
دریغ گزمه گان کشتار
دریغ شاعر … چه بگویم؟
آزادی اگر نیست
از شعر نیست به خاطر شاعر نیست
گندم اگر نیست
از شعر نیست به خاطر شاعر نیست
نان اگر نیست
از شعر نیست به خاطر شاعر نیست
گندمزار در آتش است
گندمکار در محاصره ی ‌ِ غروب
شاعر در بند
حکومت گزمه گان به خاطر شاعر نیست

 علیرضا روشن


برچسب‌ها: علیرضا روشن
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ساعت 12:39|   توسط  شفق متولی  |